جواب سوال
چند روز پیش یک سوال نوشته بودم و چند تا گزینه را به عنوان جواب گذاشته بودم که ممکن بود هیچ کدامش یا همشان جواب سوال باشند. اما الان لاقل فهمیدم که خانواده که همان زیر بنای فرهنگی را می سازد اصله.
اینکه از کجا به این نتیجه رسیدم ماجراش درگیری لفظی با یک دوست چند ساله است که هیچ ربطی به آن عامل طرح سوال ندارد!
خيلی غريب
مدتی که حس عجیبی دارم. صبحها وقتی هنوز چشم هام را باز نکردم حس می کنم توی خانمان هستم. و بعد با باز شدن چشم هام همه چیز تمام می شود. امروز هم داشتم یک نقد فیلم ایرانی می خواندم بازم فکر کردم روی تختم نشستم و دارم چیزی می خوانم اما چند لحظه بعد با صدای پسری که توی حیاط بازی می کرد به خودم آمدم. نمی دانم این دلیل دلتنگی یا عادت!
اما من آمدم
مدتی نمی توانستم بنویسم
اصلا دلم نمی خواست نوشته قبلی اولین نوشتم بعد از این همه مدت باشه اما چه کنم که اینجا را گاهی برای درد دل انتخاب می کنم.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز داشتم می رفتم بیرون چشمم به یک موجود افتاد که ابعادش به ۲۵/۰ سانتی متر هم نمی رسید اما منفجر شدم. البته منظورم از عصبانیته.
اما الان به چیزی که فکر می کنم اینکه چی از یک انسان، انسان مسوول می سازه؟
- کشور ، فرهنگ ، شعور ، تبلیغ ، محیط ، ژنتیک،دین و مذهب واقعا چی ؟
واقعا یک جو وجدان را به چه بهایی می شود خرید؟
- همه شاید هم هیچکدام!!!!!!!!
the black day
Yesterday was a black day. I felt so depressed with black weather and the howling wind. Today in mid of april everywhere was white. I tought I am passing a nightmare, without summer or even spring winter is here. But, no everything is true, this land is unpredictable.
نمی دانم چرا این جملات بالا را نوشتم، شاید برای اینکه احساساتم بود که با دوستان در میان گداشتم. اما خلاصه کلام به نظر می رسد که کابوس زمستان تمام ناشدنیه!
هه هه!

داشتم کار می کردم به یک سایتی رسیدم این توش بود هم جالبه و هم اینکه نشان می دهد توی تحقیقات هم ظاهرا مد وجود دارد.!
۸۶ هم آمد
بالاخره سال ۸۵ تمام شد. خوب البته برای خیلی ها خوب بود و برای بعضی ها هم ..........
اما من بدترین سال زندگیم گذراندم . روزهایی را داشتم که امیدورام هرگز تکرار نشوند. نمی خواهم حتی یاد بعضی ساعت هایش بیفتم. بعضی از تجاربش را امیدوارم هرگز در زندگیم تکرار نشوند. می توانم بگویم به اندازه ده سال پیرشدم. بگذریم، نمی خواهم از چیزی که تمام شده گو اینکه آثارش پابرجاست حرف بزنم. می خواهم چیزی را بگویم که همه می دانند ، به زبان وقتی سال نو می شود همه می گویند کینه های سال گذشته را کنار گذاشتیم و بدی ها را بخشیدیم اما در عمل نمی دانم چه تعداد انگشت شماری این کار را می کنند.
همه سر سال تحویل دعا می کنند: من هم اینجا دعایم را می نویسم. خدایا به ما توفیق بده که راستگو باشیم. خیلی ها می گویند و می نویسند از دروغ بدشان می آید. اما واقعا!
خدایا به ما توان حس کردن موقعیت دیگران و درک رفتارشان را بده.
* این دعا امروز بازهم در ذهنم زنده شد، چون به کسی زنگ زدم که فکر می کردم زمان سو تفاهم را از ذهنش دور کرده اما ظاهرا نه چون جرات برداشتن تلفن را نداشت. گو اینکه من می خواستم دقیقا بعد از سه ماه دیدار با آن تازه کنم .
Have you ever think about tomorrow ? mmm
کی می داند فردا چی می شود؟
بعضی وقتی فکر می کردم اگر یک نفر استاد راهنماش را وسط کار از دست بدهد چه اتفاقی می افتد؟ بعد می گفتم خدا نکند این اتفاق برای کسی بیفتد. اما الان از دو هفته پیش که آن زمزمه ها را شنیدم و از آن روز های پیش تری که می رفتم می گفتم :
He won't be in today?No
What about tomorrow? No
Do you think he will come next week? May be
از آن روزهایی که هر روز ایمیل می زدم و جواب نمی داد و من فکر می کردم رفته مسافرت، هنوز مریض؟ آخر چی شده؟
از سه شنبه دو هفته پیش که فکر میکردم چرا این قدر آنها از تلفنش خوشحال شدند، چرا این قدر نگران بچه هایشن مگر یک ضریب دیدگی این حرف ها را داره که این همه استراحت می خواهد. چرا رفته بیمارستان ؟نگران بودم، نمی دانم چه حسی می گفت آن یک مریضی عادی نداره . پریروز وقتی یکی از بچه ها گفت از فلانی خبر داری من گفتم نه دلم خالی تر شد. تا اینکه امروز اشکهایم بی اختیار می آید. یعنی ممکن خوب بشود . می شود بازم برگرده؟
نمی دانم فقط دعا می کنم که این طور بشود.
یاد روز اولی که رفتم توی اتاقش و از دیزین پرسید می افتم. فکر کنم دوست داشت بیاد ایران اسکی کند.
و بازم یاد روزی افتادم که با لباس دوچرخه سواری آمده بود سر سمینارم. بگذریم که بچه ها فکر کرده بودند از همکارام هستش!
small step make a big difference
small step make a big difference
خوب وقتی شما این جمله را ببینید به چی فکر می کنید. این نوشته ای که کنار آسانسور طبقه اول مرکز قلب نوشته شده ، برای اینکه بعضی آدم های عظیم این جا به جای آسانسور از پله استفاده کنند تا شاید یک دهم درصد ریسک فشار خون در آنها کم بشود! اما من اولین بار که این جمله را دیدم خیلی برایم معنی داشت.
همان روز یک جمله دیگر هم در تبلیغات داخل اتوبوس دیدم برای اینکه جای خودمان را به افرادی نشستن برای آنها ضرور تر هست بدهیم.
Stand up, that's why you have feet.
یک جمله تبلیغاتی دیگر هم برام یک کم عجیب بود.
have ever heard overhear make you happier.
جمله بالا تبلیغ یک شرکت تلفن برای فروش قرار داد موبایلی که محدودیتی در دریافت تلفن ندارد بود.
هنوز نمی دانم این جملات تبلیغاتی را چطور می سازند اما هر کس هنر ساختن آنها دارد، آیا به معنی واقعی آنها هم توجه می کند؟
خدايا و باز هم خدايا
خدایا کاش گوشی داشتم برای نشنیدن ، چشمی برای ندیدن، حسی برای احساس نکردن، شعوری برای درک نکردن و زبانی برای نگفتن.وقتی از تمام آنچه به من دادی همیشه استفاده می کنم این خودش یک سو استفاده است.
